چهار ملت هر کدام با یک نشانه با سرنوشتی مشترک سال ها و قرن ها است که این ملت ها با یکدیگر در جنگ و ستیزاند ملت های آب ، خاک ، هوا و آتش اکنون جنگ بین ملت ها وارد مرحله ی نهایی شده است قهرمانانی تازه ظهور کرده اند که تقدیرشان تغییر سرنوشت این جنگ است . . .
پنج دوست و هم تیمی سابق بعد از اینکه مربی بسکتبال شان فوت می کند برای تعطیلات آخر هفته قرار می گذارند بعد از مدت ها دوباره هم دیگر را ببینند و همراه خانواده هایشان خوش بگذرانند اما . . .
جن کورنفلدت زنی است که مرده ایده آلش اسپنسر را پیدا می کند و بعد از آشنایی مختصر آن دو با هم ازدواج می کنند.اما زندگی شاد آن ها تا زمانی دوام می آورد که در تولد سی سالگی اسپنسر آنها می فهمند جایزه ای چند میلیون دلاری برای سر او تعیین شده است قاتلانی که قصد جان او را دارند مدت هاست که این زوج را تعقیب می کنند و ممکن است هرکسی باشند : دوستان ، همسایه ها . . .
در حالی یک سلسله از قتل ها در حال وقوع است بلا در حال نزدیک شدن به زمان فارغ التحصیلی اش است و باید بین ادوارد که خون آشام است و جیکاب که یک گرگ نما است یکی را به عنوان عشقش انتخاب کند . . .
سه نوجوان بزهکار محکوم به زندانی شدن در مرکز تادیب می شوند اما آنها با خشونت گروهی مرگ و آزار و اذیت از طرف کارمندان و دیگر زندانیان روبرو می شوند . . .
ساچین تیچکول یک پیمانکار است که پروژه های عمرانی دولتی را انجام می دهد اما چون آدم درستکاری است همیشه بدهی بالا می آورد و مشکل دارد و پدرش او را سرزنش می کند اما برادران و شوهر خواهر او به همین کار پیمانکاری مشغولند اما چون اهل رشوه و حقه بازی هستند در کارشان موفق محسوب می شوند همه چیز به همین منوال پیش می رود تا این که ساچین موفق می شود که . . .
میلر و جون زوجی که در حال فرار از دست کسانی هستند که قصد کشتن آنها را دارند در عین حال در طول این سفر ماجراجویانه مشخص می شود این زوج هم دقیقا همان کسانی نیستند که نشان می دهند در شرایطی که این دو با انواع و اقسام خیانت ها و دسیسه ها روبرو هستند
اندی دیگه بزرگ شده است و کم کم روانه رفتن به دانشگاه می شود و اسباب بازی هایش که وودی و باز هم جزء آنها هستند قرار است که داخل اتاق زیرشیروونی انبار شوند ولی قبل از اینکه این اتفاق بیفتد به صورت تصادفی دور انداخته می شوند و بعد از گذراندن ماجراهایی خود را در یک مهدکودک می یابند . . .
نوجوانی به نام شو که از بیماری قلبی رنج می برد و قرار است به زودی تحت عمل جراحی قرار بگیرد برای استراحت و تقویت جسم و روحش به خانه ییلاقی خانوادگیشان آورده می شود او در همان اولین لحظه های ورودش یک لحظه با یک آدم کوچولو که دختر 14 ساله ای به نام آریتی است برخورد می کند اما انسان ها نباید آدم کوچولوها را ببینند و هر گونه ارتباط باعث می شود که کوچولو ها برای امنیت خود و خانوادهشان کوچ کنند .