نیویورک، سال 1950 مردی جوان به نام تام ریپلی به اروپا فرستاده می شود تا در ازای گرفتن هزار دلار یک پسر میلیونر خوش گذران به نام دیکی گرین لیفرا به خانه اش یعنی آمریکا باز گرداند اما وقتی که نقشه اش با شکست مواجه می شود دست به اقداماتی دور از انتظار می زند که . . .
اجکوم سر نگهبان بخش محکومان مرگ یک زندان ایالتی است یکی از زندانیان سیاه پوست تنومند و قوی هیکلی به نام جان کافی است که به اتهام قتل دو دختر بچه به اعدام محکوم شده در حالی که نیروی خارق العاده ی شفا بخشی دارد .
شیطان می خواهد با آبستن کردن دختری به نام کریستین به هنگام شروع هزاره ی سوم پایان روزها را که در مکاشفات یوحنا پیش بینی شده تحقق بخشد اما جریکو کین محافظ یک بانکدار وال استریت به مقابله بر می خیزد . . .
وودی توسط یک جمع کننده اسباب بازی دزدیده می شود اکنون باز و اسباب بازی های دیگر باید او را سریع تر نجات دهند وگرنه ممکن است او در ژاپن فروخته شود و دیگر نتوانند دوباره او را ببینند .
در سال 1799 بازرس ايچابود کرين از پليس نيويورک بر خلاف ميلش به شهر کوچکی به اسم اسليپی هالوو فرستاده می شود تا راز يکسری قتل ها را که در آنجا اتفاق افتاده حل کند جسد تمام قربانيها در وضعيت بدون سر پيدا شده اند و افراد شهر معتقدند که روح مرد اسب سوار بدون سر که سالها قبل در آنجا کشته شده به قصد انتقام افراد شهر را می کشد کرين اعتقادی به اين حرفها ندارد و از پذيرفتن نظريه مرد اسب سوار سرباز می زند و شروع به تحقيقات برای پيدا کردن قاتل می کند اما پس از روبرو شدن با مرد اسب سوار بدون سر آنرا باور می کند و می کوشد با کمک دختری به اسم کاترين و پسر يکی از قربانيان راز اين افسانه هولناک را دريابد . . .
دو فرشته شرور که به زمین رانده شده اند اکنون سعی دارند با یافتن یک راه گریز دوباره به بهشت بازگردند گرچه در صورتی که در کارشان موفق شوند تمام نسل بشر از بین خواهد رفت .
سر رابرت کینگ غول نفتی بر اثر یک سو قصد در ستاد مرکزی MI6 می میرد به هنگام خاکسپاری کینگ در اسکاتلند باند با دختر او الکترا ملاقات می کند که قبلا یک بار تروریستی به نام رنار او را ربوده است خیلی زود M رئیس باند او را برای محافظت از الکترا و شناسایی قاتل کینگ به قفقاز می فرستد . . .