داستان فیلم درباره یک سرباز قرن شانزدهم میلادی است که در می یابد خوی وحشی گری و اعمال ظالمانه اش او را تبدیل به شیطانی مخوف کرده است و تصمیم می گیرد آنها را از خود دور کند اما در ادامه مجبور می شود از نیروهایش کمک بگیرد تا با قدرت های تاریکی که سرزمینش را اشغال ساخته مقابله کند .
آلوین و دوستانش گروه موفقی را در موسیقی راه انداخته اند که ناگهان گروه سنجاب های دختر رقیب سرسختی برای آنها می شوند و نگاه همگان را به سوی خود جلب می کنند که . .
جیک سالی سرباز فلج نیروی دریایی به ماموریتی در پاندورا قمر یکی از سیارات دوردست میرود او در میابد که که انسان ها قصد دارند موجودات شبیه انسان پاندورا به نام ناوی را نابود کنند تا منابع با ارزش آن ها که در جنگل هایشان نهفته است را بدست آورند جیک با یک هویت آواتار به داخل مردم ناوی نفوذ می کند و از طرفی هم به سرهنگ کوارتیچ قول می دهد با ارتش همکاری کند .
بد بلیک مرد 57 ساله الکلی و خواننده ای دوره گرد است او ازدواج های ناموفقی در گذشته داشته و در حال حاضر تنهاست و غالبا در حال مسافرت با ماشین کهنه خود است در یکی از روزها با زنی خبرنگار به نام جین که طلاق گرفته و یک پسر چهار ساله دارد آشنا می شود جین قصد دارد شخصیتی که پشت نقاب خوانندگی بد قرار دارد را کشف کند .
یک زن جوان بنام کریستینا بین مرگ و زندگی گیر افتاده است و یک مامور تشییع جنازه که ظاهرا توانایی انتقال مردهها را دارد او را برای رفتن به دنیای آخرت آماده می کند اما از طرفی این احتمال وجود دارد که کریستینا هنوز زنده باشد و قصد مرد زنده به گور کردن او باشد .
گروهی از مردان مسن سابقه دار سعی می کنند تا گروه قدیمی شان را برای آخرین بار دور هم جمع کنند در همین حین یکی از اعضای گروه قصد کشتن یکی از رفقا را دارد .
نسلون ماندلا که بعد از آزادی از زندان رئیس جمهور آفریقا شده همه چیز در کشورش را تقسیم بندی شده بین سیاهان و سفید پوستان می بیند او بهترین راه حل را برای برداشتن این تقسیم بندی ورزش می داند ماندلا با کمک کاپیتان تیم ملی راگبی کشورش به نام فرانسیس پینار سعی می کند تا تیم ملی راگبی را به یک نقطه ی مشترک بین سفیدها و سیاه پوستان تبدیل کند . . .