جراحی در دوران سلطنت ملکه ویکتوریا یک انسان که شمایل ناقص الخلقه ای دارد را در شرایطی که در یک سیرک از او سؤ استفاده میشود نجات می دهد مرد فیل نما در پس چهره هیولایی اش از خود لطافت نبوغ و پیچیدگی بروز می دهد .
خانوادهای به عنوان سرایدار به یک هتل در محلی دور افتاده که در تعطیلی زمستانی هست می روند در آنجا نیرویی شیطانی روی مرد تاثیر گذاشته و جنون خشونت وی را می گیرد در حالی که پسرش به خاطر توانایی خاصی که دارد علائمی از اتفاقات وحشتناکی که قبلا در هتل رخ داده را می بیند . . .
شورشیان برای گریختن از دشمن خود یعنی امپراتوری گلستیک پایگاه جدیدشان در هوث را ترک می کنند شاهزاده لیا هان سولو و C-3P0 فرار می کنند و به یک پایگاه قدیمی و خراب پناه می برند اما بعدا توسط لرد دارت ویدر دستگیر می شوند طی این مدت اسکای واکر و R2-D2 از دستورات جدید بن کنوبی پیروی می کنند .
ژنرال زد و هم دستانش اورسا و نون به طرز غیر منتظره ای در اثر انفجار یک بمب هیدروژنی در فضا از اسارت آزاد می شوند و برای گرفتن انتقام از سوپرمن پسر جورال به زمین می آیند .
قرن بیست و سوم خبرهای رسیده از مقر فرماندهی استارفلیت در سن فرانسیسکو حاکی از هجوم نیروهای عظیم ابری شکلی به سوی زمین است فرمانده کرک فرماندهی سفینه ی قدیمی اینتر پرایز را برای مقابله با این هجوم به عهده می گیرد .
زمان جنگ های ویتنام است به کاپیتان ویلارد دستور داده می شود که به جنگلی در کامبودیا رفته و سرهنگ کورتز خائن را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکیل داده را پیدا کرده و بکشد زمانی که او در جنگل فرود می آید کم کم توسط نیروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که دچار جنون می شود همراهان وی هم یکی یکی به قتل می رسند همین طور که ویلارد به مسیرش ادامه می دهد بیشتر و بیشتر شبیه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است . . .
یک زوج تازه ازدواج کرده به خانه ای نقل مکان می کنند که قبلاً در آن قتلی رخ داده است آن دو از بدو ورود شاهد اتفاقات عجیب و غریب در آن خانه بوده که باعث فرارشان می شود . . .
یک سفینه ی فضایی هنگام پرواز آزمایشی ربوده می شود جیمز بانددر ماموریتش برای یافتن ردی از سفینه متوجه یک مرکز تحقیقات فضایی می شود در می یابد که این مرکز در اصل پوششی برای اعمال خلاف نابغه ی خبیثی به نام هوگو دراکس است . . .
سال 1960 پس از چندین بار اقدام به فرار فرانک ماریس را از زندان آتلانتا به آلکاتراز منتقل می کنند و رئیس زندان که به زندانش می نازد به او می گوید که هرگز کسی از آن جا فرار نکرده و فرار هم نخواهد کرد اما در این جا نیز فرانک تصمیم می گیرد که فرار کند .